87است، سروصدا كردند و رفتند. حاجآقا طلوعى لبخندى زد و گفت: برويم بالا!»
گفتم: «پس جلال چى؟»
گفت: «نگران اون نباشين. جلال زرنگتر از اين حرفهاست. الان پيدايش مىشه.»
رفتم بالا. ناصرى توى اتاق نشسته بود. تا مرا ديد، گفت: «جلال رو بردن؟»
گفتم: «مگه به اين سادگىهاست كه تو فكر مىكنى. ما سر شرطهها را گرم كرديم و جلال هم فلنگ رو بست. كمكم پيدايش مىشه.»
گفت: «آخه اين چه كاريه كه مىخواين انجام بدين؟»
گفتم: «ما كارى نمىكنيم. فقط داريم مراسم حجمون رو انجام مىديم.»
گفت: «آخه اجتماع برائت از مشركين هم شد مراسم حج؟»
گفتم: «بعد سياسى مراسم حج يعنى همين. حتى بالاتر از اين. ولى چه كنيم كه دولت عربستان مانع كار مىشه.»
گفت: «واسۀ همينه كه مىگم خطرناكه.»
گفتم: «قبلاً بين دولت ايران و عربستان صحبت شده. اينها راضى شدن كه ما راهپيمايى برائت رو تبديل به اجتماع برائت كنيم.
خوب، ما هم قبول كرديم.
گفت: «با اين وجود من كمى مىترسم.»
چند دقيقه بعد سروكلۀ جلال پيدا شد. با پوسترهايى كه زده بود