83فكر سوغاتى نباش؟»
جلال گفت: «چرا! گفتم اينقدر به فكر سوغاتى نباش. نه اينكه اصلاً چيزى نخر. بين اين دو تا حرف فرق زياديه. تو اون موقعها فكر و ذكرت خريد بود و اين تو رو از زيارت و ذكر خدا باز مىداشت.
گفتم: «بريم، من حاضرم.»
رو به ناصرى و رضا گفت: «شما چى، نمياين؟» ناصرى گفت: «من يه مقدار خريد كردم. الآن مىخوام برم حرم.»
رضا دستش را گذاشت روى شكمش و گفت: «من بايد به فكر اين بيچاره باشم.»
من و جلال راه افتاديم. تو سر پايينى خيابان حُجون بوديم كه صداى اذان بلند شد. گفتم: «بدموقع اومديم. الآن مغازهها رو مىبندن.»
جلال گفت: «عيبى نداره. ما هم ميريم مسجد و نمازمون رو مىخونيم.»
گفتم: «آخه ما كه نماز عشاء را خونديم.»
گفت: «چه عيبى داره. نماز قضا يا مستحبى مىخونيم، آخه صورت خوشى نداره كه موقع نماز تو بازار پرسه بزنيم.»
مسجدى رو به روى بازار بود. به طرف مسجد راه افتاديم. جلو مغازههاى بستۀ بازار چشممان به صحنۀ عجيبى افتاد. كنار جدول پيادهرو تعداد زيادى زن و مرد ايرانى نشسته بودند.
جلال با ديدن آنها ايستاد و گفت: «تو رو خدا نيگاه كن. اين همه روحانيون كاروانها تذكر ميدن كه موقع نماز جلو در بستۀ مغازهها