84ننشينيد. ببين چه صحنۀ زشتيه.»
گفتم: «خوب ديگه متأسفانه بعضىها انگار عوض شدنى نيستند كاريش نمىشه كرد.»
گفت: «نمىشه همينطور از كنارشون راحت گذشت.»
بعد مچ دستم را گرفت و گفت: «بريم اون طرف خيابون كه امر به معروف و نهى از منكر به ما واجب شد.»
از عرض خيابان گذشتيم. روى سكوى مغازۀ بستهاى تعدادى نشسته بودند. جلال با آنها صحبت كرد. اول بهانه آوردند كه نمازهايشان را خواندهاند. بعضىها هم مىگفتند كه با خانمهايشان آمدهاند و اين مسجد جاى نماز براى خانمها ندارد. جلال توضيح داد كه اين حرفها نمىتواند از تأثير منفى كار شما كم كند.
بحث به درازا نكشيد. قرار شد تعدادى با ما به مسجد بيايند و بقيه هم همينطور بيكار ننشينند و حداقل با قدمزدن در پيادهرو نظر عابرين ديگر را به خود جلب نكنند.
بعد از نماز مقدارى خريد كرديم، موقع برگشتن جلال يك بسته بيسكويت و يك بطرى نوشابه خريد و گفت: «اين هم سوغاتى آقارضاست كه امشب سر بىشام زمين نذاره.»
گفتم: «حالا كه اينطوره، با تاكسى مىريم به هتل.»
يك اسكناس پنجريالى از جيبم بيرون آوردم. نشانش دادم و گفتم:
«البته مهمان من»
خنديد و گفت: «البته...»