82ناصرى گفت: «اون عدسپلو بود. به قول بچهها ساچمهپلو.»
تَقّى به در خورد و در باز شد. جلال وارد شد. و طبق معمول لبخندى روى چهرهاش بود، گفت: «بريم آقامحسن!»
گفتم: «كجا؟»
كفشش را درآورد و آمد توى اتاق. چشمش كه به رضا افتاد گفت:
«چى شده آقارضا اخمات توهمه؟»
ناصرى خنديد و گفت: «چيزيش نيست. ماهيش توى آب غرق شده!»
رضا زيرچشمى نگاهش كرد. گفتم: «اين آقارضاى ما اهل ماهى خوردن نيست. امشب هم بىشام موند.»
جلال گفت: «اى بابا، اين كه اخمكردن نداره. برو همين رستوران سر چهارراه يه پرس بزن و بيا.»
جلال نگاهى به ساعتش انداخت و گفت: «خوب، بريم آقامحسن؟»
گفتم: «كجا؟»
گفت: «يه سر بريم بازار اندلُس، يه مقدار خرتوپرت واسه بچهها بخريم.»
با تعجّب گفتم: «تو كه اهل اين حرفها نبودى آقاجلال.»
لبخندى زد گفت: «من گفته بودم هر چيزى به موقعش. و الّا مخالفتى با خريد سوغاتى كه نداشتم. تازه خريدن سوغاتى يه امر مستحبه.
مخصوصاً واسۀ بچهها.»
رضا گفت: «آقاجلال خودتون نبودين كه به من گفتين، اين قدر به