81
15
نقونوق رضا تمامى نداشت. ناصرى هم بيشتر سر به سرش مىگذاشت. گفتم: «بسه ديگه رضا! اين قدر ناشكرى نكن.»
گفت: «اينكه آدم از برنامۀ غذايى كاروان ناراحته، اسمش ناشكريه؟»
گفتم: «گيرم يك شب غذا به ميل و سليقۀ تو نبود. اين درسته كه لج كنى و بركت خدارو بريزى تو سطل آشغال و بعدش هم هى غُر بزنى و عيب و ايراد بگيرى؟»
گفت: «تو به ماهى سرخكرده هم ميگى بركت خدا؟!»
گفتم: «چه فرقى مىكنه. ماهى هم يه نوع غذاست ديگه؟»
ناصرى خنديد و گفت: «آخه اين آقارضا نمىتونه ماهى رو ريز كنه تو آب دوغ خيار!»
رضا اخم كرد و گفت: «تو ديگه نمىخواد چيزى بگى. خودت همين چند روز پيش بود كه هى از غذاى كاروان ايراد مىگرفتى.»