74جلال خنديد. دست ناصرى را پس زد و گفت: «فعلاً باشه، به موقع جمع مىكنيم.»
من و رضا به هم نگاه كرديم. اين كار ناصرى عجيب بود، عجيبتر از كارهاى قبلى! بخصوص كه چند دقيقه بعد استكانهاى خالى را جمع كرد و شست و اعلام كرد كه حاضر است تمام راهپله را خودش به تنهايى بشويد. من هنوز گيج بودم. اصلاً از كارهاى ناصرى سر در نمىآوردم.
كسى كه آن همه سابقۀ گريز از كار و فعاليتهاى جمعى داشت، چطور يك شبه، اين همه عوض شده بود؟
غروب توى راهرو بوديم كه رضا جلو تابلو اعلانات ايستاد. اطلاعيۀ مربوط به انتخاب زائر نمونه را نشانم داد و گفت: «اگه غلط نكنم تغيير روحيات ناصرى نبايد بىارتباط با اين اطلاعيه باشه!»
لحظهاى فكر كردم و گفتم: «بد نمىگى! بايد كاسهاى زير نيم كاسه باشه.» بعد دست رضا را گرفتم و گفتم: «بريم، امشب تهوتوى قضيه رو در مىآرم.»
شب در فرصت مناسبى كه بچهها توى اتاق نبودند، با ناصرى صحبت كردم. مسئله را رُك و پوستكنده گفتم. او هم با صراحت گفت:
«مگه چه عيبى داره. يك مسابقه است و من هم دارم شركت مىكنم و دلم مىخواد جايزهشو ببرم.»
گفتم: «آقا اين مسابقه با مسابقههاى ديگه فرق مىكنه. اين قدمهاى خيرى كه تو بر مىدارى رو بهش مىگن «ريا». نهتنها ثوابى نداره بلكه ممكنه گناهم داشته باشه.»