73چاى را كه تعارف كرد، دوباره بيرون رفت. با يك پيشدستى پر از پسته برگشت. اول به جلال تعارف كرد. جلال هم انگار متوجّه تغيير روحيه و رويۀ او شده بود، گفت: «امروز چه خبره كه آقاى ناصرى افتاده تو خطّ پذيرايى؟»
ناصرى خنديد و گفت: «قابل شما رو نداره آقا جلال. يه مقدار پستۀ ناقابله كه از تهران آورده بودم.»
رضا زد روى زانويش، گفت: «تو پسته داشتى و رو نمىكردى؟ اكههى...»
لبخند از چهرۀ ناصرى پريد. نشست كنار جلال، انگشتهاى دستش را به هم قفل كرده گفت «خوب، چه خبر آقاجلال؟»
جلال گفت: «باز يه مورد سرقت مربوط به كاروان خودمون اتّفاق افتاده، كيف يكى از خانمها رو توى حرم زدن.»
رضا گفت: «آخه با اين همه سرقتى كه وجود داره، چرا بعضىها پولهاشونو با خودشون مىبرن؟»
گفتم: «شايد به اين خاطر كه موقع برگشتن خريد كنن.»
ناصرى گفت: «بهتره همه يه مقدارى پول رو هم بذاريم و به داد اين بيچاره برسيم.»
جلال گفت: «اتفاقاً همين تصميم رو هم داريم. اين جور مواقع بايد به هم كمك كنيم.»
ناصرى بلافاصله دست به جيب برد. يك اسكناس صدريالى بيرون كشيد و جلو جلال گرفت و گفت: «اين سهم من!»