67حوصلۀ شوخى ندارم. بذار واسۀ يه وقت ديگه مىبينى دارم كار مىكنم.»
خندۀ تمسخرآميزى كرد و گفت: «اولاً من باهات شوخى، موخى ندارم. ثانياً بىخودى دارى وقتتو با نوشتن تلف مىكنى. پاشو ببين تو كاروان چه خبره. مثلاً اسمتو گذاشتن شهردار كه چى؟ بشينى و قصه بنويسى؟»
گفتم: «اولاً اين كاروان رئيس و بازرس و روحانى داره و اگه مشكل هم باشه ربطى به من نداره. ثانياً شهردار نيستم و معاون شهردارم. ثالثاً قصه نمىنويسم و دارم خاطرات سفرم رو مىنويسم. رابعاً پاشو برو كه خيلى كار دارم.»
خودكارم را از دستم گرفت و با خنده، گفت: «اولاً...»
رضا پريد وسط حرفش و گفت: «ببين ناصرى جون، دست از سر ما بردار. مىبينى كه كار داريم. برو خدا روزى تو رو جاى ديگه حواله كنه.»
رو به رضا گفت: «به اين ميگن بىخيالى. اگه دنيا رو آب ببره، شما رو خواب مىبره.»
ديدم دستبردار نيست. دفتر و دستكم را جمع كردم. دستهايم را روى زانوهايم گذاشتم و گفتم: «خوب شد مثلاً شهردارم. بگو مشكل تو چيه! چى مىخواهى از جون ما؟»
خنديد. پشتش را به ديوار تكيه داد. پاهايش را دراز كرد و گفت:
«ها... حالا شد يه چيزى. به اين ميگن آدم حرفشنو.»
رضا خواست چيزى بگويد. با دست اشاره كردم ساكت باشد. رو به ناصرى گفتم: «خوب! بجُنب، حرفتو بزن!»