68گفت: «اين آقاى قربانى عجب آدم هفتخطيه؟ رفته بوديم خريد.
نمىدونى چه الَمشنگهاى راه انداخته بود. اصلاً فكر نمىكردم اينقدر ناقلا باشه!»
گفتم: «از اين بگذر! حرف اصلىتو بزن.»
گفت: «خواستم بگم مواظب اين قربانى باشين. يه چيزهايى ازش ديدم كه...»
پريدم وسط حرفش:
- غيبت نكن آقاى ناصرى. اصلِ حرفتو بزن.
- مگه شما ميذارين آدم دو كلمه حرف بزنه.
- آخه تو دارى غيبت مىكنى.
- حالا از قربانى بگذريم. همين آقا جلال كه مثلاً بازرس كاروان هستن. واقعاً آدم درستيه؟ اگه درست بود كه وضع غذاى ما اين نبود.
اونوقت شما ساكت نشستيد، يا كتاب مىخونين و يا داستان مىنويسيد!
رضا پرسيد: «مگه جلال چه كار كرده؟»
گفتم: «ببين ناصرى. اگه جلال كار خلافى كرده، برو به خودش بگو.
وقتى اينجا پشت سرش حرفى بزنى، مىشه غيبت!»
گفت: «تو هم هر چى آدم مىگه، مىگى غيبته. پس بگو لالمونى بگيريم و حرفى نزنيم.»
گفتم: «هرچى دوست دارى بگو، امّا نه پشت سر ديگرون.»
گفت: «مىگى جلو روشون بگم كه از دستم دلخور بشن.»
رضا زد زير خنده. ناصرى چپچپ نگاهش كرد. گفتم: «ببين