40ناصرى گفت! «راه دورى نيست. خودش مىتونه پيدا كنه.»
راه افتاديم. وقتى وارد شبستان مسجد شديم خنكى مطبوعى نشست روى صورتم. شبستان پر بود. طبق معمول نشد كه هر سه كنار هم بنشينيم. جدا از هم لابهلاى مردم جايى پيدا كرديم و نشستيم.
دلم آرام و قرار نداشت. همهاش به فكر پيرمرد قوچانى بودم كه توى گرما ول بود و لابد عرقسوز مىشد تا هتل محل اقامتش را پيدا كند، چند بار وسوسه شدم كه بلند شوم و بروم دنبالش. امّا هر بار فضيلت نماز جماعت در حرم پيامبر را به ياد مىآوردم و منصرف مىشدم. تا اينكه ديگر طاقت نياوردم. بدون اينكه به ناصرى و جلال حرفى بزنم، از حرم بيرون آمدم. ناگهان هرم آفتاب هجوم آورد روى صورتم، عرقچينم را روى سرم گذاشتم. راه افتادم. در ضلع جنوبى بقيع پيرمرد را ديدم. توى آن گرما ايستاده بود و به دور و برش نگاه مىكرد. زير بازويش را گرفتم و گفتم: «با من بيايين تا برسونمت.»
تبسّمى بر لبش نشست. در حقم دعا كرد. سعى كردم تند بروم تا بلكه پيش از شروع نماز برگردم. امّا پيرمرد ناى راه رفتن نداشت.
پيدا كردن هتل محل اقامتش كار آسانى نبود. در شارع على ابن ابيطالب از هر كسى كه سراغ كاروان را مىگرفتم، اطلاعى نداشتند. تا اينكه پلاكارد پارچهاى كاروان را روى ديوار ديدم. پيرمرد به كوچهاى اشاره كرد و گفت: «ها... همينجاست.»
وارد كوچه شديم. ساختمان هتل را شناخت. جلو در هتل دستم را توى دست پينهبستهاش گرفت و تشكّر كرد. خيلى سريع برگشتم. وقتى