41جلو مسجدالنبى رسيدم، نماز تازه تمام شده بود. سيل خروشان مردم بود كه از درهاى مسجد بيرون مىآمدند. كنار ستونى ايستادم تا جلال و ناصرى را موقع بيرون آمدن ببينم. دعا مىكردم نرفته باشند. دستى خورد روى شانهام. جلال بود. گفت: «كجا غيبت زد؟»
قضيه را برايش شرح دادم. گفتم: «شما برويد من نمازم رو خوندم مىآم.»
گفت: «با اين كار خيرى كه تو كردى يقيناً بيشتر از ثواب نماز جماعت گيرت مىآد.»
گفتم: «اگه خدا بخواد.»