39نماز؟» گفت: «چرا! بذار وضو بگيرم.»
ناصرى وضويش را گرفته بود كه جلال آمد. هر سه به طرف حرم راه افتاديم. آفتاب مستقيم روى سرمان مىتابيد. نزديك حرم پيرمردى ايرانى جلوىمان را گرفت. صورتش خيس عرق بود. توى آن گرما كت پوشيده بود. گفت كه گم شده است و كاروانش را پيدا نمىكند. گفتيم: مال كدام كاروان هستى؟ سواد نداشت. با دست به كارت شناسايى روى كتش اشاره كرد. جلال خم شد و مشخصاتش را خواند. گفت: «از قوچان هستين؟»
پيرمرد لبخندى زد و گفت: «ها! كاروانمون همين دور و برهاى بقيع بود.»
به جلال گفتم: «آدرسى، چيزى همراهش نيست؟»
جلال سرش را تكان داد و گفت: «نه! ولى مىدونم كه اكثر كاروانهاى استان خراسان توى شارع علىبنابيطالب هستن. همون دور و برهاى خودمون.»
بعد با دست راه را به پيرمرد نشان داد و گفت: «همينطور اين راه رو بگير و بقيع را دور بزن. اون دست بقيع كه از خيابون رد شدى يك سرى مغازه است. اونجا ايرانيها زيادن. از هر كى بپرسى نشونت مىده.»
پيرمرد انگار از حرفهاى جلال سر در نياورد. با اين وجود لبخندى زد و راه افتاد. از پشت نگاهش كردم. به سختى راه مىرفت. آن هم در گرماى بالاى چهل درجه. بدون آدرس و نشانى. بعيد بود كه بتواند پيدا كند. گفتم: «كاش مىشد كه برسونيمش.»