126
چه زود گذشت...!
بيماران عرفات، به خلاف مكه و مدينه، از ملّيت خاص نبودند. همه مىآمدند؛ ايرانى و غير ايرانى. از سوريه، مصر، اردن، موريتانى، چاد، لبنان و... و دوستان و همكاران همه با هم مريض مىديدند. آنها كه كشيكشان تمام هم شده بود هم همچنان مشغول كار بودند، تا اين كه ساعت 6/5 - 6 بعد از ظهر شد و دكتر معادى، مسؤول گروه ما آمد و گفت كم كم آماده شويد تا به سوى مشعر حركت كنيم. در آن شلوغى و ازدحام، پرسيدم: بيماران را چه كنيم؟ گفت: كسانىكه سفر اوّل هستند حركت مىكنند و سفر دوّمىها مىمانند تا بقيۀ حجاج هم حركت داده شوند.
مانده بودم كه از وقوف در عرفات، كه از ظهر بود تا غروب آفتاب، آيا چيزى درك كردهام و اين وقوف در سرزمينى كه بايد در آن به شناخت برسم يا كسى را در آن بشناسم چه زود گذشت و.... هاج و واج مانده بودم! هم بيمار مىديدم هم فكر مىكردم كه بالاخره چه شد؟! هم مضطرب از اينكه در اين صحراى محشر، از گروهم جا نمانم... كه دكتر معادى باز آمد و گفت: پس چرا ايستادهايد؟! سفر اوّلىها حركت كنند و من بىدرنگ درمانگاه را ترك كردم...
ساعت نزديك هفت است. خواهرها را حركت دادهاند تا در نزديكى مرز عرفات - مشعر توقف كنند و پس از اذان، از محدودۀ