196جاى دهم تا اندازۀ عرش را به دست آورم. اين ذهن خسته توان بيش از اين گفتن را ندارد.
ميقات يك كلمه نيست، يك سطر نيست، يك مكان نيست، صحيفهاى است به بلنداى نخلهاى مدينه و يك جادّۀ ميانبُر تا سرِ چهار راه شناخت و پلى براى گذر از چهار راه و رسيدن به خانۀ دوست.
سلام بر تو كعبه ! سلام بر تو مركز ثقل تمام الهيّات! چه زيبا محاذى گشتهاى با بيتالمعمور ! سلام بر مقام ابراهيم ! چه تشنهام براى نوشيدن زمزم ! چه پاى پرتوان براى طى كردن صفا و مروه دارم. سلام بر حضرت دوست.
سلام بر خانۀ دوست كه هر چه هست از اوست.
قامت را كه براى اوّلين نماز در لباس احرام بستم، تازه معنى تكليف را فهميدم. آرى ! من به تكليف رسيدم و فهميدم كه چگونه بايد زندگى كنم و چگونه بايد در مقابلش به نماز بايستم. كعبه خود سنگ نشانى استكه ره گم نشود حاجى احرام دگر بند ببين يار كجاست؟
هنگامى كه با لباس احرام، به ركوع رفتم؛ يعنى سر پيش غير، خم كردن را به دور ريختم و هنگامى كه دو سجده كردم؛ يعنى كه دو بار براى هميشه در پرتو مهرت قرار خواهم گرفت: اوّل بار هنگامى كه به دنيا آمدم از خاك آمدم و دوّم بار هنگامى كه به خاك باز مىگردم.