195روى بقيع گشوده بوديم.
نمىدانم، شايد مىدانستند با هر اشك ما بر خاك بقيع نهال عشقى در دل بقيع كاشته مىشود و اين نهالها آنگاه كه سبز شوند و ميوه دهند آنها بايد سايه بقيع را بر سرهاى سنگين شده از خوابشان حس كنند.
آن شب نردهها هم اشك مىريختند. خوش به حال بيت الأحزان، خوش به حال نردهها، خوش به حال خاك مدينه كه از من به زهرا، به امام حسن، به امام سجّاد، به امام باقر و امام صادق عليهم السلام نزديكترند.
بيتالاحزان اشك مىريخت و ناله مىزد و فرياد مىكشيد. زهرا تو كجايى كه تو سنگ صبور من بودى، نه من سنگ صبور تو.
به ذو قبلتين كه رسيدم، با خدايم عهد كردم و همانجا قبلهام را تغيير دادم. قسم خوردم كه ديگر قبلهام هوى و هوس و ميل و دنيا و رغبت به آسايش نباشد. قسم خوردم كه قبلهام كعبه دل باشد و كعبۀ دل را رو به كعبۀ گِل بنا كنم.
هنگامى كه لباس سپيدى را بر تن پوشاندم، سپيدى روحم را حس كردم.
اگر احرام را درك كنم، اگر مكّه را دريابم، بدون شك با اين لباس سپيد از فرش خدا به عرشش خواهم رسيد. با اين لباس سپيد غمى سبز و متعالى و جاويدان برجانم نشست.
نمىدانم فاصلۀ ميقات را در كدامين فرمول زمينى