194مسجدالنبى را با ديدۀ بوسيدم و بعد چشمهايم را به خانۀ زهرا عليها السلام گشودم وآنرا درچند فرسخى وجودم حسكردم.
اگر چه به خانمها اجازۀ ورود به بقيع را نمىدادند، امّا من يك شيعه بودم و گِل جانم را از خاك بقيع ساخته بودند.
من و بقيع سالها بود كه با هم پيوند خورده بوديم. از لحظۀ تولّدم، بقيع برايم يك قبرستان ساده نبود، اوج دلتنگىام بود. غربت مذهبىام بود. مدفن امامانم بود.
آهسته خواندم: «اِنّي سِلْمٌ لِمَن سالَمَكُم وحَرْبٌ لِمَن حارَبَكم» . از آن نقطه، از اين سرزمين تنها و غريب توسل جستن و توكل كردن حالى عجيب در پى دارد و من در دلم وبا زبان قلبم مىخواندم: «يٰا وَجِيهاً عِنْدَاللّٰهِ، اشْفَعْ لَنٰا عِنْدَاللّٰه».
بقيع را در قلبم گذاشتم و چشمانم را براى ديدن مسجدالنبى از بقيع بر گرفتم.
بار خدايا ! آيا اين همان مسجدى است كه پيغمبر و ياران پاكش، حمزه سيدالشهدا، بلال و... بنايش كردند؟
مىخواستم ضريح پاك پيامبرم را در آغوش بگيرم و هاىهاى بگريم و بر غربت شيعه در نزد پيامبر شكوه كنم.
آن شب كه من ميهمان بقيع بودم، شب سالگرد شهادت شفيعۀ دو عالم، بىبى زهرا عليها السلام نيز بود.
كتاب مفاتيح را در دست گرفتيم و اشك ريزان به طرف بقيع به راه افتاديم. گر چه خوب مىدانستيم كه بقيع را به روى ما نمىگشايند. امّا، ما سالها بود كه قلبمان را به