193شناختى نا محدود خواهم رسيد.
چنان غرق در افكار پريشان خود بودم كه گذشتِ زمان را حس نكردم. چشمانم را بسته بودم همين كه چشمانم را گشودم، يك شبنم خيس بر دفترم ريخت و خود را در سحرگاهى زيبا در سپيده دمى تكرار ناشدنى، در فرودگاه مهرآباد يافتم.
سوار بر هواپيما كه شدم در كمال بهت و ناباورى قرآن را گشودم و اين آيات در پيش چشمانم نقش بست:
أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهٰا أَوْ آذٰانٌ يَسْمَعُونَ بِهٰا فَإِنَّهٰا لاٰ تَعْمَى الْأَبْصٰارُ وَ لٰكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ . 1
هنگامى كه به جدّه رسيدم، دلشوره در من شديدتر شد كه خدايا ! چگونه اذن دخولى بخوانمكه تو راهمدهى!
از جدّه تا مدينه يكسر بيابان بود. يكسر كوير بود و يكسر چشمهاى به راه مانده زائرانى كه قبل از من آمده بودند. عظمت كوير و سكوتش، كه گويى او نيز غرق نيايش است، مرا تا مدينه همراهى كرد. تمام اطرافم را در جامى بلورين مىديدم؛ چرا كه اشك بىاختيار همراهم بود.
به مدينه كه رسيدم، به قبرستان بقيع سلام كردم،