189هيبت و عظمت است بر من فرود مىآيد و من خُرد مىشوم، خُردِ خُردِ خرد.
ديگر هيچ چيز از من باقى نمىماند؛ جز اشك.
اى كاش در اشكهايم، در اين سيلاب بىامان كه مرا با خود مىبرد گم مىشدم تا هيچ وقت خود را به خاطر نياورم. نمىدانم چقدر طول كشيد، يك دقيقه، يك سال، يك قرن.
نمىدانم شايد سالها و قرنها گريستم.
بلند مىشوم، قلبم را ميان دو دستم مىگيرم، از پلّهها پايين مىآيم، مىروم كه دلم را به او بسپارم.
اى كبعۀ سياه، اى جامه سياه به تن كرده، اى كعبه، كه سالها رو به تو نماز خواندهايم، امروز تو چه نزديكى و من در چند قدمى تو ! مىآيم تا در طواف تو خلاصه شوم، مىآيم تا...
و جمعيت مرا در خود مىگيرد، مىفشارد و مىبرد.
لا اله الّا اللّٰه، اللّٰه اكبر، يا كريم و يا رحيم. يا صبور و يا شكور، يا اوّل و يا آخر، يا ظاهر و يا باطن، يا اللّٰه، يا اللّٰه، يااللّٰه، يا اللّٰه.
ديگر هيچ اسمى ندارم. اسم من در ميان جمعيت گم شده، ديگر نامى ندارم و چه زيباست بىنامى و گمنامى !