188
داغ و عشق و اشتياق
عرفان نظرآبادى
اينجا خانۀ خداست. باورم نمىشود ! پشت در ايستادهام، سرافكنده و شرمسار، با دستهايى خالى و خجالت زده و دلى شرحه شرحه از داغ و عشق و اشتياق.
اينجا خانۀ خداست. مسجد الحرام است. ايستادهام با يك عالم دعا كه در انتظار لحظۀ استجابت ماندهاند.
ماندهام به اميد لحظهاى التفات و به عشق نيم نگاه.
اينجا مكّه است. سرزمين صبورى و طاقت، سرزمين رسالت و ابراهيم. سرزمين طاعت و اسماعيل. اينجا سرزمين هاجر و هروله است. اينجا قربانگاه عشق است و وادى امتحان.
اينجا كعبه است. من ولى پاى رفتن ندارم. پاهايم در خاكِ فراموشى و بىخبرى ماندهاند؛ و كوله بارم پُر است از كاستى و ناراستى!
دنيا روى شانههايم سنگينى مىكند، ناگهان هر چه