155عظيم و كرم تو بيش از يك پاسخ كوچك است. بارها زمزمه كرده بودم: «أنتَ الْمَوْلىٰ وَ أنَا العَبْد وَ هَلْ يَرْحَمُ الْعَبْدَ إلّا الْمَوْلىٰ - أنْتَ العَظِيمُ وَ أَنَا الْحَقِير وَ هَلْ يَرْحَمُ الْحَقيرَ إلَّاالعَظِيم» و اينك وقت آن بود كه معناى اين دعا را به من نشان دهى.
باور نداشتم كه بهسوى تو مىآيم. هرلحظه اشتياق و اضطرابم بيشتر مىشد. عشق تو آتشى در دلم برپا كرده بود.
با خود زمزمه مىكردم كلام عشق را؛ «لَبَّيْكَ اللّٰهُمَّ لَبَّيْك» به اميد اجابتى، امّا زمان وصال نمىرسيد. گويى لحظهها را گم كرده بودم. هر دقيقه قرنى بود و هر لحظه عمرى و چشمان رنجور و خستهام به دروازۀ انتظار دوخته شده بود. به اميد آنكه قفل اين درمانگاه تو باز شود. شقايقهاى وجودم خوش نمىشكفتند و بلبلان رسم ترانه به فراموشى سپرده بودند. من فقط منتظر بودم، منتظر ديدن عشق، منتظر ديدن زيبايى مطلق و در تمام اين لحظات شوق پرگرفتن آزارم مىداد. شوق پرگرفتن به كوى محبوب و وصال حق و در آن مدت كه آسمان صداى سايش بالهايم را به خود نمىديد، چون كودكى بر فقدان وجودم مىگريست و من تنهاى تنها بودم و تا سحر براى شنيدن يك لبيك پر از آشوب و اضطراب. در حالى كه وجودم لبريز از شوق تو بود و دست طلب بهسوى تو دراز كرده بودم.
سرانجام، رسيد لحظۀ موعود و اتصال قطره به دريا.
كعبه نزديك بود و عشق و نهايت ايمان و من در پشت درهاى سرزمين عشق توانايى پيشرفتن نداشتم. قدمهايم