156يارى نمىكرد. ناگهان بر خود لرزيدم! حيرت، شگفتى! اينجا هيچكس نيست، هيچ چيز نيست و چه خوب كه هيچكس نيست و من يكّه و تنها بهسوى تو مىآيم اى معبود من.
گويى ديدگانم توانايى ديدن عشق را نداشت و گوشم باور نمىكرد هنوز كلام عشق را و زبانم قاصر بود از بيان عشق. آرام همراه دلم پيش آمدم. با گامهايى استوارتر و قوىتر از قبل و اينك كعبه در برابرم و من تنها و باور ندارم كه ديدگان گنهكارم لياقت ديدن خانۀ عشق را پيدا كردهاند.
به سجده افتادم. چگونه بايد شكر كرد، نمىدانم. زبان قاصر است و كلمات محدود و من حقيرتر از همه. چگونه قادر باشم به شكرگزارى اين نعمت؟ اى تنها معين من.
اينجا سراى عشق است و من چه شرمگين، كه وسعت عشق او فراتر از ادراكم بود. اينجا مىشود عاشقانه در دل شب براى ساعتها گريه كرد بىآنكه كسى گوش به گريهات داده باشد. مىشود ساعتها اشك ريخت و از آن رودى ساخت و بدان وسيله به درياى وجودت پيوست.
مىشود ذرهاى شد، قطرهاى گم در دريا، مىشود شب تا سحر نخوابيد براى شنيدن يك لبيك. مىشود سر را بر سينۀ عشق گذاشت و ذكر «مَنْ لي غَيْرُكَ اسْأَلُهُ كَشْفَ ضُرِّي و النَّظَرَ في امري» خواند.
و اينك اين منم در وادى عشق، چون گردابى خروشان كه چرخ مىخورد و كعبه را طواف مىكند و با