154ايمان، غذايش عشق و سخنش صداقت است. بيا كه مدتهاست خانۀ وجودم را زدودهام كه از عشق تو در بهترين اتاقهايش پذيرايى كنم. بيا كه ديرىاست غنچههاى وجودم لبخند نمىگشايند و آنها را چيزى جز غبار انتظار نپوشانده است.
مىدانم كه سخن به گزاف مىگويم؛ چرا كه تو معبودى و من عبد و اين عبد است كه بهسوى معبود مىآيد. امّا باورم كن خدايا ! ياراىِ حركت ندارم. مىترسم كه بيايم و قبولم نكنى، لبّيك بگويم و پاسخم ندهى.
ترس تمام وجودم را فراگرفته بود، نمىدانستم چه كنم. پا به ميقات گذاشتم، به اميد ميعاد و قصدم زيارت تو بود. در جامۀ وحدت، جامهاى بىطرح، بىرنگ، جامۀ مرگ، جامۀ تولدى ديگر، جامۀ تقوا. [ همۀ عالم را] به قنوت ايستادم و شگفتا ! كه نماز در ميقات، با جامۀ سپيد احرام، در آستانۀ ميعاد، معناى ديگرى دارد.
مردمان دستهدسته، سوگند عشق مىخورند در دادگاه عدالت و من حيران و سرگردان با تمام ترسى كه داشتم اميد داشتم كه تو يك دل عاشق را قبول مىكنى. در حرم يار پيمان عشق بستم، محرم شدم و بر خود حرام كردم هرچه غير تو را و هرچيزى كه مرا از تو دور كند و هر آنچه تو حرام شمردهاى.
لبيك گفتم و سخن عشق را بر زبانم جارى كردم و منتظر پاسخ ماندم؛ زيرا يقين داشتم كه من حقيرم و تو