153در گذشتۀ نهچندان دور به او گفته بودند خدايى دارد و معبودى، و بعدها در كتابها خواند و از انسانها پرسيد و فهميد كه تويى يگانۀ او، تويى كه از همه به او نزديكترى و جز تو به هيچكس اقتدا نمىكند.
گمان مىكردم كه تو را خيلى خوب فهميده است، اما واقعيت اين بود كه آن حقيقت زيبا را احساس نكرده بود. تا اينكه آمد آن روز زيبا و فراموش نشدنى؛ روز عشق، روز رسيدن به كمال مطلق، روزى كه فكر نمىكردم به اين زودى بيايد. آن روز من دلم را با كولهبارى از عشق برداشتم و بهسوى تو آمدم.
قصد حج كردم و حركت بهسوى كمال مطلق، بهسوى زيبايى، بهسوى عشق، بهسوى خدا. حركت از نيستى به هستى.
نيت حج كردم و با خدا پيمان بستم كه هر پيمان ديگرى را بشكنم و خود را از هر بندى جز بند خدا رها سازم، امّا اين تنها نيت من بود، باور نداشتم كه قبولم كنى.
مدام اين شعر در ذهنم نقش مىبست كه:
به طواف كعبه رفتم به حرم رَهم ندادند
كه تو در برون چه كردى، كه درون خانه آيى
بهسوى تو آمدم اى تنها و تنها معبود من. پس بيا و دل مرا با خويش ببر كه شنيدهام چند قدم جلوتر سرزمينى است بهنام مدينۀ فاضله. بيا و دل مرا به خانهاى ببر كه چراغش