94قربانگاه اسماعيل خليل است، صفا و مروۀ هاجر است، ما مهمان خداييم. آيا ميزبان را مىشناسيم؟ نه امروز، كه يك عمر، بر سر سفرۀ نعمت الهى نشستهايم. خدايا... ما را ببخش، اگر سرگران و سرگردان و نافرمانيم. خدايا ما هنوز «خود» را نشناختهايم، تو را چگونه بشناسيم؟ اينجا، بايد «صفحۀ دل» را مطالعه كرد، «كتاب روح» را بايد گشود، «صداى غيب» را بايد شنيد، اگر اين روزها و ساعتهاى نورانى و لبريز از نور و حضور بگذرد، ديگر كجا و به چه قيمتى و چه زمانى، آنها را به دست خواهيم آورد؟...
راستى كه چه قدر غافليم! در اين شهر و در اين دشت و در اين روز، ما «خود» را گم كردهايم.
الها... جرعهاى «معرفت» در كام جانمان بريز. كه اگر چنين كنى، دريايى از «نور» خواهيم شد. خدايا... خود را به ما بنمايان.