93مگر «روز مرّگى» مىگذارد كه از محيط اطراف، سرى به «جهان درون» بزنيم و پنجرۀ دل خويش را به آفاق معنويت بگشاييم؟ اينكه همه را بشناسيم ولى «خودشناسى» مان ضعيف باشد، اينكه به همه نشانى بدهيم ولى جايگاه و «منزل» و «مقصد» خويش را ندانيم، اينكه دست ديگران را گرفته به كاروانشان برسانيم، اما دست خودمان به جايى بند نباشد، اينكه چهرۀ همه را، چه زشت و چه زيبا، چه آشنا و چه غريبه، بشناسيم، اما ندانيم كه چهرۀ خودمان به چه مىماند، اينكه كارهاى نيك و بد ديگران را ارزيابى كنيم، ولى از «بازشناسى» اعمال خويش غافل باشيم، اينها همه... اگر نشانِ «خود گم كردن» نيست، پس چيست؟ ما امروز، درجايى نفس مىكشيم كه هزاران صدّيق و شهيد و انبيا و اوليا، در فضاى آن نفس كشيدهاند. در وادى و بيابانى قدم مىزنيم كه امامان معصوم و حجّتهاى الهى گام در آن نهادهاند.
اينك، ما در جايى حضور داريم، كه جان هستى و روح عالم، حضرت مهدى عليه السلام همه ساله در اين ايّام، در اينجا حضور مىيابد.
اى چشمها! گريان باشيد. اى گوشها! زمزمههاى عاشقانه را بشنويد. اى دلها! به رحمت الهى اميدوار باشيد.
اينجا «عرفات» است، «مشعر» است، «منا» است،