183در اين ميان،مردى ظاهر شد در سيماى پرهيزگاران.او نيز مانند همه يك جامۀ ساده بيشتر به تن نداشت.آثار عبادت و بندگى خدا بر چهرهاش نمودار بود.اول رفت و به دور كعبه طواف كرد،بعد با قيافهاى آرام و قدمهايى مطمئن به طرف حجر الاسود آمد.جمعيت با همۀ ازدحامى كه بود،همين كه او را ديدند فوراً كوچه دادند و او خود را به حجر الاسود نزديك ساخت.شاميان كه اين منظره را ديدند-و قبلاً ديده بودند كه مقام ولايت عهد با آن اهميت و طمطراق موفق نشده بود كه خود را به حجر الاسود نزديك كند-چشمهاشان خيره شد و غرق در تعجب گشتند.يكى از آنها از خود هشام پرسيد:«اين شخص كيست؟»هشام با آنكه كاملاً مىشناخت كه اين شخص على بن الحسين زينالعابدين است،خود را به ناشناسى زد و گفت:«نمىشناسم.»در اين هنگام چه كسى بود از ترس هشام-كه از شمشيرش خون مىچكيد-جرأت به خود داده،او را معرفى كند؟ ولى در همين وقت همام بن غالب معروف به«فرزدق»شاعر زبر دست و تواناى عرب با آنكه به واسطۀ كار و شغل و هنر مخصوصش بيش از هر كس ديگر مىبايست حرمت و حشمت هشام را حفظ كند، چنان وجدانش تحريك شد و احساساتش به جوش آمد كه فوراً گفت:
«لكن من او را مىشناسم.»و به معرفى ساده قناعت نكرد؛بر روى بلندى ايستاد،قصيدهاى غرّا-كه از شاهكارهاى ادبيات عرب است و فقط در مواقع حساس پر از هيجان كه روح شاعر مثل دريا موج بزند مىتواند چنان سخنى ابداع شود-بالبديهه سرود و انشا كرد.در ضمن اشعارش چنين گفت:
«اين شخص كسى است كه تمام سنگريزههاى سرزمين بطحا او را مىشناسد.اين كعبه او را مىشناسد.زمين حرم و زمين خارج حرم او