182
عارف حقّ شدى و منكر خويش
دفاع از حقّ
هشام بن عبدالملك،با آنكه مقام ولايت عهدى داشت،و آن روزگار-يعنى دهۀ اول قرن دوم هجرى-از اوقاتى بود كه حكومت اموى به اوج قدرت خود رسيده بود هر چه خواست بعد از طواف كعبه،خود را به حجر الاسود برساند و با دست خود آن را لمس كند ميسّر نشد.مردم همه يك نوع جامۀ ساده كه جامۀ احرام بود پوشيده بودند؛يك نوع سخن كه ذكر خدا بود به زبان داشتند؛يك نوع عمل مىكردند؛چنان در احساسات پاك خود غرق بودند كه نمىتوانستند دربارۀ شخصيت دنيايى هشام و مقام اجتماعى او بينديشند.افراد و اشخاصى كه او از شام با خود آورده بود تا حرمت و حشمت او را حفظ كنند،در مقام ابهت و عظمت معنوى عمل حج،ناچيز به نظر رسيدند.
هشام هر چه كرد خود را به حجرالاسود برساند و طبق آداب حج آنرا لمس كند،به علّت كثرت و ازدحام مردم ميسر نشد.ناچار برگشت و در جاى بلندى برايش كرسى گذاشتند.او از بالاى آن كرسى به تماشاى جمعيت پرداخت.شاميانى كه همراهش آمده بودند دورش را گرفتند.آنها نيز به تماشاى منظرۀ پر ازدحام جمعيت پرداختند.