134فرمود:شب تنها بدون اين كه كسى از همراهانت با تو باشد،به جانب بقيع مىروى،در آن جا اسبى با زين و برگ مشاهده خواهى كرد،سوار آن اسب مىشوى.على بن يقطين به بقيع رفت،سوار بر آن اسب شد،طولى نكشيد كه كنار درب خانۀابراهيم ساربان پياده شد.
درب خانه را كوبيده گفت:من على بن يقطينم.ابراهيم از درون خانه صدا زد:على بن يقطين وزير هارون درب خانۀ من چكار دارد؟ على گفت:گرفتارى بزرگى دارم،او را قسم داد كه درب را باز كند.او در را باز كرد و على داخل اتاق شد،به ابراهيم گفت:مولايم موسى بن جعفر عليه السلام از پذيرفتن من امتناع ورزيده،مگر اينكه تو مرا ببخشى.ابراهيم گفت:خدا تو را ببخشد.
على بن يقطين قسم داد كه ابراهيم قدم روى صورت او بگذارد،ولى ابراهيم امتناع ورزيد.براى بار دوّم او را قسم داد،قبول كرد در آن موقعى كه ابراهيم پاى خود را روى صورت على بن يقطين گذاشته بود،على مىگفت:خدايا! تو شاهد باش.
از جاى حركت كرده سوار اسب شد و در همان شب به در خانه حضرت موسى بن جعفر عليه السلام آمده،اجازۀ ورود خواست.آن حضرت نيز اجازه داد و او را پذيرفت. 1
حاجى حقيقى
در زمانهاى گذشته،شخصى از اصفهان،با وسايل زمان خود با شتر و كشتى و...براى انجام مراسم حجّ به مكّه رفت.در سرزمين منا-كه مشغول اعمال آن جا بود-شبى در عالم خواب ديد دو فرشته از طرف خدا فرود