123
چو دستارم زسر بردند بردر
او در اين فكرها بود كه ناگاه جرّقهاى در خاطرش زده مىشود و متوّجه مىگردد كه در چنان مكانى به فكر دستار و سر بودن خطاست.
انسان بايد در اين مكان از پوست پيشين بدر آيد؛زيرا تا وقتى يك سر موى به فكر خود باشد،ايمن نخواهد بود.
هزاران سر برين در ذرّهاى نيست
حاجى درستكار
شخصى بود پرهيزكار كه هميشه حقوق واجب اموال خود رامىپرداخت و چيزى از مال مردم را با مال خودش مخلوط نمىكرد.
سالى به سفر حجّ رفته بود،در بين راه پول خود را سهواً در سر چشمه گذاشت و رفت.قدرى راه رفته بود كه به يادش آمد.رفقايش گفتند:برگرد هميانت را بياور.گفت:من در اموال خود چيزى از حقوق نگذاشتهام و مال من تلف نمىشود.در برگشتن از مكّه و بعد از انجام فرايض حجّ مىآيم و برمىدارم.مبلغى از رفقا قرض كرد.رفت و مناسك حجّ را انجام داد،سپس برگشت و به نزديكى آن چشمه رسيد.ديد راه را عوض كردهاند،پرسيد:چرا راه را عوض كردهاند؟ گفتند:مدّتى است در آن راه اژدهايى پيدا شده است كه راه را بسته و كسى جرأت نمىكند از آن راه