124برود.گفت:آن اژدها پول من است.با چند نفر از رفقا از آن راه آمدند، چون نزديك چشمه رسيدند،اژدها را ديدند.صاحب هميان خودش آمد به نزديك و ديد هميان اوست،برداشت و راه باز شد. 1
امر به معروف و نهى از منكر در سفر حجّ
سالى هارون الرشيد به جهت حجّ به مكّه آمد.تصادفاً عبداللّٰه عبدالعزيز العمروى كه يكى از بزرگان علماى زمان خود بود،نيز در مكّه بود.هارون از مروه پايين آمده و قصد صفا داشت.عبداللّٰه العمروى فرياد زد:اى هارون! همين كه هارون نگاه كرد،عبداللّٰه را ديد،گفت:بلى.
عمروى گفت:اى هارون:نگاه كن به طرف كعبه،جماعتى به عبادت مشغولند تعدادشان چه قدر است؟ هارون جواب داد:خدا مىداند كه عددايشان چيست؟ عمروى گفت:اى مرد! خداوند از هر يك از اينها، فقط از نفس خودش سؤال مىكند،ولى از تو از همۀ اينها سؤال خواهد كرد،آمادۀ جواب باش.
هارون نشست و زار زار گريست.گفت:اى هارون! آيا باز حرفى به تو بگويم؟ هارون گفت:بگو.عبداللّٰه گفت:مگر نه اين است كه اگر كسى مال خود را بيهوده خرج كند،بايد او را جلوگيرى كنند؟ هارون گفت:بلى همين طور است.عبداللّٰه گفت:پس اگر كسى مال ديگران را تلف كند با او چه بايد كرد؟
گريه هارون بيشتر شد و عمروى از او دور گرديد. 2