105حركت كردم و در آن سال دشمنان به كعبه حمله كرده بودند و حجر الاسود را از جاى خودكنده بودند.من چون مىدانستم كه حتماً امام بايد آن را نصب كند و در اين زمان حضرت امام عصر-ارواحناه فداه-آن را نصب مىكند.از اين رو سعى داشتم،شاهد نصب حجر به دست آن حضرت باشم.امّا همين كه به بغداد رسيدم مريض شدم و در شرف مرگ قرار گرفتم و از ادامۀ مسير باز ماندم.چون از ادامۀ سفر مأيوس شدم، شخصى به نام ابوهشام را پيدا كرده و نامهاى را كه در آن خطاب به امام زمان نوشته بودم كه آيا از اين مرض نجات پيدا مىكنم يا نه؟ به او دادم و از او خواستم توجّه كامل داشته باشد كه چه كسى حجرالاسود را نصب مىكند تا اين نامه را به او بدهد و جواب آن را برايم بياورد.
ابوهشام گفت:به مكه رفتم و در محلى كه كاملاً مىتوانستم محل نصب حجرالاسود را ببينم،ايستادم و ديدم هر كس مىخواهد آن سنگ را سرجاى خود بگذارد،سنگ مىلرزد و در جاى خود قرار نمىگيرد.تا اين كه جوانى زيبا جلو آمد و سنگ را برداشت و برجاى خود قرار داد و سنگ همان جا باقى ماند و آن چنان محكم بر جاى خود چسبيد كه گويا اصلاً كنده نشده بود.صداى مردم بلند شد و آن شخص به طرف بيرون مسجدالحرام رفت.من با عجله به سوى او دويدم و به طورى مردم را كنار مىزدم و مىرفتم كه همه خيال مىكردند ديوانه شدهام.من چشم از او برنمىداشتم تا او را گم نكنم.
وقتى از ميان مردم بيرون رفتم،تندتر دويدم تا پشت سر او رسيدم.او ايستاد و رويش را برگردانيد و گفت:آنچه را با خود دارى به من بده.من نامه را به او دادم و بدون آنكه نگاهى در آن بكند،فرمود:به صاحب نامه بگو:كه از اين مرض شفا مىيابد و سى سال ديگر زندگى مىكند.آن گاه از