106من دور شد و من آن چنان مات و مبهوت مانده بودم كه قدرت حركت نداشتم تا او از ديدهام غايب شد.
وسى سال بعد جعفر مريض شد و به تهيّۀ قبر و وصيّت كردن پرداخت.به او گفتند:ان شاءاللّٰه خوب مىشوى،گفت:امسال همان سالى است كه وعدۀمن در آن داده شده است و چيزى نگذشت كه از دنيا رفت. 1
از بركت امام زمان
كاروان حج آمادۀ حركت بود،دور هر حاجى عدهاى از فاميل و بستگان حلقهزده بودند و با اشك و آه و التماس از او مىخواستند كه از آنها هم يادى بنمايد.سرانجام كاروان به قصد زيارت خانۀ خدا روانه شد.
تپهها و كوهها،دشت و صحرا و فرازها و نشيبها،يكى پس از ديگرى طى مىشد و مسافران پياده و سواره به راه خود ادامه مىدادند.
سيد جليل القدر امير اسحاق استر آبادى مىگويد:پس از چند روز پيمودن راه،يك روز خستگى و پياده روى مرا از پاى در آورد.كم كم از كاروان عقب ماندم و هر چه تلاش كردم،نتوانستم خود را به كاروان برسانم.تشنگى سختى به من رو آورد.رمق از زانوهايم رفت.دست از زندگى كشيده و به حالت جان دادن روى زمين افتادم و آمادۀ مرگ شدم.
شهادتين را برزبان جارى كردم كه ناگهان متوجه شدم كه بالاى سرم كسى است،نگاه كردم ديدم مولا و سرور ما-خليفۀ خدا بر اهل جهان-صاحب الزمان عليه السلام است.فرمود:برخيز،من طبق فرمان آن حضرت از جا بلند شدم.
به وسيلۀ،ظرف آبى مرا سيراب كرد و در رديف خود برمركبش سوار نمود و راه افتاد.من شروع كردم به خواندن«حرزيمانى»هر جا را كه غلط