88خودسرى و جسارت نيست؟
و آيا من صلاحيت اين تشرف را دارم؟
و آيا كنترل كنندهاى نيست كه بپرسد: تو برون خانه چه كردى كه درون خانه آيى؟
و آيا دست غيبى نمىآيد تا بر سينۀ نامحرمانى كه به تماشاگه راز مىآيند، بزند؟
ولى ظاهراً كه چنين نيست. درب خانهى خدا به روى همه باز است! او همه را ندا داده است. كاش ما را ببرند به عرفات، در يك دشت وسيع به حال خودمان بگذارند و فرصت بدهند تا فكر كنيم. به آغاز و پايان، به راز خلقت، به خدا، بينديشيم، بينديشيم و هى بينديشيم.
ولى من بدبخت كه فعلاً چنين فرصتى نخواهم داشت. آن وقت بود كه ناگهان و بىاختيار، هاىهاى گريستم، اطرافيان برگشتند نگاهم كردند! نمىدانم چرا؟! مگر نمىبايست گريه كنم؟
اتوبوسها در جلوى رستورانى توقف كردند. فكر مىكنم ساعت حدود 8 شب بود. اعلام كردند كه براى صرف شام پياده شويم. اصلاً دوست نداشتم. نمىدانم خودم را گول مىزدم يا واقعاً دوست نداشتم.
ظاهراً توقف در صحرا، تاريكى، و ساعتها در سكوت غرق شدن را بيشتر طالب بودم. به هر حال پياده شدم. از دور همسرم را ديدم كه ساكش در دستش بود. پس او ساكش را پيدا كرده بود. يك بسته غذا در ظرف يكبار مصرف و يك ليوان چاى تحويل گرفتم، و به گوشهاى رفتم و مشغول غذا خوردن شدم. عدس پلو بود، غذاى گرم و نرم و چاى داغ!...
خدايا! بار الها! غذاى حضرت ختمى مرتبت، غذاى خاندان نبوت و ائمه اطهار چه بوده است؟ آن هم وقتى كه لااقل دو هفته، شب و روز اين