77بدهيم. فقط لباس احرام و كتاب مناسك حج، ساعت، عينك و يك چفيه را همراه برداشتيم. در اتاق نهنه گلوارى را زدم. باروبنديلش را به طبقۀ هم كف بردم.بعد به دو نفر از جمله خود روحانى سر زدم. و اثاثيه شان را به طبقۀ هم كف بردم. احساس كردم كه ناخودآگاه دچار اضطراب شدهام.
ترسى موهوم به من دست داده بود. دل شوره و دلهره داشتم. اثاثيه را تحويل اتوبوسها داديم و رأس ساعت 5 بعد از ظهر حركت كرديم. وداع با مدينه برايم دردناك بود. آخ كه چه طور نتوانستم شبى را در نخلستانهاى كنار شهر صبح كنم! آخ كه چه طور نتوانستم كوچه و پس كوچهها و محلههاى قديمى و محلۀ شيعهنشين مدينه را طى كنم! تا بوى امامان را احساس كنم. و از همه بدتر مدينه را ترك مىكنم، در حالى كه آرزوى ديدن ابيار على عليه السلام (چاههايى كه حضرت على عليه السلام با دست خودش در حوالى مسجد شجره كنده) توى دلم ماند. بدنم داغ شده بود و نمىدانم از تلاش براى جابه جا كردن اثاثيهى خودم و چند نفر از زائرين بوده، يا از دوش گرفتن، و يا ترس و دلهره، به هر صورت در تب و تاب بودم و علتش را هم نمىدانستم و شايد هم مىدانستم، اگر خودم را فريب ندهم و به جهالت نزنم.
ترسم از همين كتابى است كه در دست دارم، «كتاب مناسك حج» تا به حال آن را سرسرى گرفتهام، ولى حالا كه وقت عمل رسيده، مىبينم كه چه اشتباه كردهام كه آن را با دقّت نخواندهام و به خاطر نسپردهام. اين كتاب 300 صفحهاى كه همهاش راجع به مناسك حج و آن چه بايد از اين به بعد انجام دهيم، نوشته! همهاش راجع به مكه مكرّمه است، نه مدينه منوّره. پس اصل آن جاست. حالا دارم جايى مىروم كه چيزى هم از آن نمىدانم. اول قصدم اين بود كه طبق عادت وقتى سوار اتوبوس مىشوم، با