78دقّت خيابانها، كوچهها و باغها را نگاه كنم و با آنها وداع كنم. ولى يكباره به فكرم رسيد كه بايد كتاب را بخوانم و اولين كارى هم كه بايد انجام دهيم؛ احرام است.
از فردى كه در صندلى جلو نشسته بود. پرسيدم تا جايى كه بايد احرام ببنديم، چه مدت راه است؟ گفت: 10 دقيقه. كتاب را ورق زدم ببينم در اين فاصله و توى اتوبوس آيا مىتوانم يك دور بخوانم؟ ديدم حدود 70 صفحه راجع به واجبات و مستحبات و محرّمات احرام نوشته! يكدفعه دچار تشويش شدم. چه غفلتى كردهام! خدايا كمكم كن! به هر حال كتاب را باز كردم و نگاهى به قسمت واجبات احرام كردم. مسئله 5 نوشته بود:
«اگر بعضى از اركان عمره يا حج را به نيت خالص نياورد و به ريا و غير آن باطل كند و نتواند آن را جبران كند پس در عمره حكم بطلان عمره را دارد و در حج حكم بطلان حج را،...»
مسئله را يكى دو بار خواندم. سرم گيج رفت. چشمهايم مثل اين كه خطوط را نمىديد. خدايا كمكم كن! از اين پل صراط چگونه بگذرم؟! كتاب را بستم چشمهايم را بستم و ده بار به آرامى گفتم: «خدايا كمكم كن!».
اتوبوسها در محلى متوقف شدند، مسجدى بود. يك طرفش هم مغازههاى زيادى كه كلمه «ميقات» بر سر در اكثر مغازهها به چشم مىخورد. از بلندگو وقتى اعلام شد كه اين جا مسجد شجره و محل محرم شدن است. پاك خودم را باختم. سعى كردم مثل يك بچه حرف شنو، دقيق به حرفهاى روحانى كاروان گوش كنم و موبهمو اعمالش را رعايت كنم. انديشه و فكرم را هم حبس كردم و نگذاشتم جولان بدهد. آن را در قفس كردم تا پرواز نكند. گه گاه در يك لحظه فكرم به گذشتهها مىرفت،