55انگار كه هر قدم كه مىگذارم جاى پاى رسول خدا صلى الله عليه و آله است. جاى پاى على عليه السلام است. جاى پاى حمزۀ سيدالشهداء است. جاى ريزش عرق على عليه السلام است! دارم منقلب مىشوم. ولى خودم را كنترل مىكنم. از ميان جمعيت مىگذريم. چندين گروه، از نژادهاى مختلف، كُپه كُپه ايستادهاند و به حرفهاى سرپرست گروه گوش مىدهند. برخى از سرپرستان و يا راهنماها پارچهاى به چوبى بسته بودند و داشتند قبرستان را دور مىزدند.
افراد گروه هم دنبالشان، گروههاى خارجى اكثراً با هم و به دنبال راهنما بودند. ولى ايرانىها بيشتر به صورت گروههاى خانوادگى 5 تا 10 نفره بودند كه عدهاى پاى ديوار نماز مىخواندند. در قسمت ديگرى عدهاى دستها را به ديوار گذاشته بودند و مشغول راز و نياز و دعا بودند. در دو سه جايى هم مدّاحان واقعاً غوغا به پا كرده بودند. آن چه در سينه داشتند رو مىكردند و افراد را مىگرياندند. با نهايت سنگدلى از كنار اين همه شور و هيجان گذشتيم. هر چند كه احساس كردم نيروى پنهانى گاهى از درون تكانم مىدهد، ولى زود سركوبش مىكردم، فعلاً بالاى كوه رفتن و تجسس را بيشتر طالب بودم. از ميان دكههاى اطراف ميدان عبور كرديم و بعد يكى دو تا كوچه خالى. كف كوچه آبرفت و شن و قلوهسنگ و در شيشه و قوطى نوشابه درهم كوبيده شده بود و به صورت جاده شوسه، و دو طرف كوچه خانههايى با يك يا دو پله.
در يك خانه، نيمه باز بود، نگاهى كردم، خانه پاگرد و جاى كفشكنى نداشت. اتاق مسكونى فقط با يك در آهنى از كوچه جدا بود. داخل خانه يك مرد عرب با پيراهنى سفيد و بلند و موهاى ژوليده در حالى كه به يك پشتى تكيه داده بود، قليان مىكشيد. اگر مهمان آن مرد بودم نمىدانستم كه كفشهايم را روى پله داخل خيابان بگذارم و يا داخل اتاقش! در ايران در