54پس از پايان زيارتنامه گفتم حاجآقا مىدانى براى چه به اينجا آمدهام؟ اين جا آمدهام تا سر در بياورم كه خالدبن وليد از كدام دره به لشكر اسلام حمله كرد و به علاوه آيا سواره بود يا پياده؟
- مگر دو روز قبل حاج آقاى روحانى كاروان نگفت كه خالدبن وليد با سواره نظامش لشكر اسلام را غافلگير كرد؟
- البته هم ايشان گفت و هم در اين كتاب «همراه با زائران خانۀ خدا» نوشتهاند. ولى تا من نروم بالاى كوه، نبينم، قبول نمىكنم.
- مگر لشكر كفار هنوز آن جايند كه بروى ببينى سواره نظام بوده يا پياده نظام؟
- حاج آقا، لشكر كفار نيست ولى كوه كه هست.
- لابد مىخواهى از كوه بپرسى؟
حاجآقا چند لحظهاى زيارتنامه را بست و خنديد.
- حاجآقا حالا مىبينى كه از كوه مىپرسم. كوه اشتباه نمىكند. ولى انسانها اشتباه مىكنند. همين جا كه نشستهايم صداى كوه را مىشنوم كه مىگويد: «سواره نظام نمىتواند از آن شكاف كوه به تاخت بر لشكر اسلام يورش آورد.» هر آدم عاقلى با ديدن شيب آن شكاف مىتواند بفهمد كه آن جا، جاى اسب تاختن نيست. مگر اين كه دره يا شكاف ديگرى در كار باشد و حالا هم قصد دارم بروم آن بالا و از آن جا تا يكى دو كيلومتر آن طرفتر كه دره ديگرى است و دارند آن جا را خاك بردارى مىكنند. بالاخره تا امروز سر در نياورم ول كن معامله نيستم.
- من هم با تو مىآيم.
- بيا به شرط اين كه نه تو مزاحمم بشى و نه من مزاحمت بشم.
قبرستان را دور زديم. خيلى راحت و بىخيال. عين ديگران انگار نه