53لازم نبود از كسى آدرس كوه را بگيريم. زيرا از همان جا هم ارتفاع كوه ديده مىشد. يكى دو تا، بلوار و خيابان را طى كرديم. به كنارههاى شهر رسيديم. بعد به بيراهه زديم تا زودتر برسيم. زمينهاى نزديك احد تا كيلومترها در دست جادهسازى و كندوكاو بود. جادۀ قديم را كنده بودند و دو طرف آن را به صورت اتوبان در مىآوردند. بيچاره زمينها! مزارع و نخلستانها را چنان زير و رو كرده بودند كه انگار نه انگار، روزگارى نخلستانهاى سرسبزى بودهاند! چه كسى مىداند؟ شايد همين زمينى كه چند تل اسفالت كنده شده و 10-15 تل نخالههاى ساختمان و آشغال رويش ريختهاند و توى آن گودالى هم لاشه سگى مرده وجود دارد، همان نخلستانى باشد كه مالكش حتى نمىگذاشت كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و يارانش از داخل آن بگذرند و خود را به اردوگاه جنگ برسانند! بله، شنيدهايم و خواندهايم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خيلى سريع با لشكريانش از دامنه كوه احد خود را به اردوگاه رساندند و مالك نخلستانى مانع عبور رسول خدا صلى الله عليه و آله از باغش شد!! واقعاً عجب دنيايى. چه عبرتانگيز است.
ولى كاش كه ما بتوانيم كمى دورتر را ببينيم.
از ميان خاك و خلها و تلهاى آشغال و نخاله گذشتيم تا به نخلستانهاى دامن كوه رسيديم. احساس گنگى داشتم. مايل بودم فرصت مىداشتم تا به انديشههايم پناه ببرم و تصويرى خيالى از رسول خدا صلى الله عليه و آله را كه شمشير حمايل كرده و نيزهاى در دست و كمانى به شانه و پيشاپيش لشكر اندكش از همين محدوده حركت مىكرده در ذهن مجسم كنم.
به تپه جلوى قبرستان شهداى احد رسيديم. جايى كه دو روز قبل به اتفاق كاروان آن جا نشستيم و به سخنان روحانى گوش داديم. دوباره در همان جا حاج آقا خواندن زيارتنامه را شروع كرد.