56زمان طاغوت فقط در حلبىآبادها ديده بودم كه كلبهاى درش به خيابان باز شود. كوچهها تمام شد. حالا ابتداى شكاف كوه! هنوز نمىدانم اين همان شكافى است كه مسير تاريخ را عوض كرد؟ از پايين به بالا نگاه مىكنم. فاصله نبايد بيشتر از 100 تا 150 متر باشد.
ولى كاملاً معلوم است كه اسب نمىتواند اين سراشيبى را به تاخت بيايد. مخصوصاً اين كه به خاطر تخته سنگهاى وسط شكاف كوه، در يكى دو جا در شيب يكنواخت بريدگىهايى به ارتفاع يك تا دو متر ايجاد شده بود و به علاوه تكه سنگهاى نسبتاً درشت ته دره مانع جِدّى براى تاخت اسب بود. اگر هم اسبها آرام آرام مىآمدند كه گروه تيراندازان به فرماندهى عبداللّٰه جبير پدرشان را در مىآوردند. پس بايد چيز ديگرى باشد. چنان به تلاطم آمدهام كه نمىتوانم خودم را كنترل كنم و آرام همراه حاج آقاى صنايعى راه بروم. و بعلاوه، فشار گريه دارد داغونم مىكند، اين حاجآقا حالت عادى دارد. ولى من دچار چنان طوفانى در درونم شدهام كه مهارش محال است. لذا يادم نيست به چه بهانهاى از ايشان جدا شدم. او آن طرف راست به طرف ارتفاع رفت و من از طرف چپ. به محض جدا شدن، از جاهايى كه نسبتاً سخت بود رفتم. به ارتفاع رسيدم 20 دقيقه نوك ارتفاع كوه را دور زدم. از نوك ارتفاع مىشد كاملاً موقعيت كوه و چهار طرف آن ارتفاع را ديد. چند لحظه سكوت و تفكر و بعد... و بعد چنان فغان و ناله بلند! كسى كه نيست ناراحت شود و يا تعجب كند. اگر حالا نگريم چه وقت بگريم؟ بله، اين شكاف صددرصد همان شكافى است كه لشكر دشمن از آن جا سپاه اسلام را غافلگير كرد! غير از اين راهى نيست. آن چند دره آن طرفتر كه گمان مىكردم ممكن است محل يورش دشمن باشد، به ارتفاعات ختم