216با من احوالپرسى كرد و از خانواده و بچههايم پرسيد. بعد دست كرد توى دستم و گفت: اين هم هزينۀ كربلا! متوجه شدم كه چيزى كف دستم گذاشت، آن را توى جيبم گذاشتم. بعد از چند دقيقه صحبت خداحافظى كردم و از مسجد خارج شدم. بعد دست كردم توى جيبم و آن چيزى را كه او داده بود درآوردم تا ببينم آيا درهم و دينار است يا ريال يا دلار؟ ديدم يك برگ كاغذ تبليغاتى است! با خودم گفتم: يعنى چه؟ مثل اين كه سرِ كارم گذاشته! كاغذ تبليغاتى را به جاى درهم و دينار به من داده! اين كه در ذهنم گذشت، يك باره آن كاغذ در دستم چنان سرد شد كه به دلم ريخت. دست و بازويم چنان منجمد شد كه كم مانده بود هلاك شوم! با زحمت آن را در جيبم گذاشتم. بلافاصله سردى دست و بازويم بر طرف شد. بعد از يك ربع دست كردم توى جيبم ديدم يك تسبيح بود و يك كاغذ تبليغاتى!
پرسيدم:
- كاغذ كه اين قدر سرد نمىشود. آهن نيست كه اين قدر سرد شود كه به دلت بريزد؟!
- نمىدانم.
- اون آقا لهجه هم داشت؟
- نه، اصلاً لهجه نداشت و عيناً مثل ما فارسى صحبت مىكرد.
- كاغذ را چه كار كردى؟
- توى بار گذاشته بودم، هنوز پيدا نكردهام.
- دوست دارم آن كاغذ را ببينم.
- ظاهراً نبايد چيز مهمى باشد، فقط يك كاغذ تبليغاتى است.
- اگر چيز مهمى نيست پس چرا به شما دادند؟