217- نمىدانم. اصل كاغذ نيست، اصل صاحب كاغذ است.
- وقتى كاغذ را به شما دادند، گفتند اين هم هزينۀ كربلا، حالا تكليف كربلا رفتنت چه مىشود؟
- منتظرم، حتماً يك طورى مىشود، فعلاً نمىدانم.
- آن تسبيح را چه كار كردى؟
- تسبيح و مهر هر دو توى جيبم است.
و بعد حاجآقا تسبيح و مهر را نشان داد. مهر و تسبيح تازه و گِلى بودند. روى مهر اسامى ائمه اطهار عليهم السلام نوشته شده بود. بوى خوش خاك مىداد، تسبيح هم همين بو را مىداد. رنگ چهار دانه از تسبيح با ساير دانهها فرق داشت و كمى خردلى به نظر مىرسيد.
او دو بار دستم را گرفت
حاجآقا گفت: بعد از اين كه اعمال عمرۀ تمتع تمام شد، خواستم خودم را به حجرالاسود برسانم، نتوانستم. بعد خواستم خودم را به درب خانهى خدا برسانم، تا ده سانتىمترىاش هم رفتم، يك دفعه ديدم شلوغتر شد كه متوجه شدم عدهاى دارند نماز مىخوانند و راه مردم را بستهاند. ناراحت شدم كه چرا اينها اين جا نماز مىخوانند و جلوى طواف مردم را گرفتهاند؟ در همين لحظه جوانى را ديدم كه به رويم لبخند زد و دستم را گرفت و گفت: بيا تو هم نماز بخوان، گفتم: جا نيست، گفت:
بيا، برايت جا پيدا مىكنم، بعد جايى به اندازۀ يك سجاده به من نشان داد و گفت: اين هم جا، مشغول نماز شدم و فرد ناپديد شد و ديگر او را نديدم.
- وقتى شما نماز مىخواندى، ازدحام جمعيت براى شما مشكلى