207
هر كجا مشكل جواب آن جا رود
مولوى
* * *
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى
حافظ
خودم نمىدانم چرا به جاى نوشتن اصل ماجرا هوس كردم كه چند سطرى از مولانا و حافظ بنويسم؟ شايد دليلش اهميت و سنگينى موضوع است. مانند قهرمانانى كه در هنگام برداشتن وزنهى سنگين دستها را به سوى آسمان بلند مىكنند و يااللّٰه مىگويند.
وقتى من داشتم با يكى از 4 حاجى فوق الذكر صحبت مىكردم؛ آقاى خجسته معاون كاروان با سينى غذا وارد شد و از تصميم من با خبر شد. رو كرد به من و گفت: داستان حاج آقاى هاشمى را نوشتهاى؟ گفتم:
خير، ايشان را نمىشناسم. معاون كاروان خيلى مختصر مطالبى از ايشان را گفت و اطاق حاجآقا را به من نشان داد و گفت: برو سر وقت ايشان.