208به سراغ حاج آقا رفتم، گفتند: حرم رفته و هنوز برنگشتهاند. بعد به سراغ مسئول اتوبوسى رفتم كه ما را از عرفات به مشعر برده بود و در بين راه ما پياده شديم. ايشان هم كمى از ماجراى حاجآقا با خبر بود، لذا با بىتابى منتظر ديدار حاجآقا شدم.
حاجآقا ديروقت بههتل برگشت. بهاطاقش رفتم. هماطاقىهاگفتند كه بسيار خسته است و استراحت مىكند و بالاخره روز ديگر حاجآقا را گير آوردم. تصميمم را با وى در ميان گذاشتم. او گفت كه اشكال ندارد، آن چه بر او گذشته، خواهد گفت. منتها اين كار وقت مىبرد. او كمى از ماوقع را در مكه گفت و بقيه را در مشهد و اجازه هم داد كه اسمش را ذكر كنم.
پياده شو و پياده برو
از حاجآقا پرسيدم:
- حاج آقا، اگر رفع خستگى شده و فرصت داريد، نيم ساعتى وقت شما را بگيرم.
- چه فرمايشى داريد؟
- توضيح دادم كه چه مىخواهم.
- اگر بخواهم همه را بگويم كه وقت بيشترى لازم است.
وقتى حاجآقا اين جمله را گفت، مثل اين كه گنجى پيدا كرده باشم.
لذا گفتم: هر چه قدر كه وقت و حوصله داريد، بفرماييد. بقيه را در فرصتهاى بعد، و بعد اضافه كردم كه در صورت ممكن آدرس و شماره تلفن خود را در مشهد به من بده تا اگر اين جا وقت ندارى در مشهد خدمت برسم. حاجآقا گفت:
- حالا يك ساعتى فرصت دارم، يك ساعت ديگر بايد مادرم را