209حرم ببرم.
- شنيدم كه شما در همان اتوبوسى بوديد كه من هم بودم و در بين راه عرفات به مشعرالحرام در ترافيك ماند و ما پياده شديم و از قرار اطلاع براى شما مسايلى ايجاد شده است. لطفاً با زبان خودت آنها را برايم بگو.
- بله، من چند صندلى پشت سر شما بودم، ديدم كه شما و تعداد زيادى از افراد اتوبوس پياده شديد. در همان لحظه كه داشتيد پياده مىشديد؛ يك دفعه به خاطرم رسيد كه اين همان لحظهاى است كه 8 سال قبل خوابش را ديده بودم. 8 سال قبل يك شب حضرت مهدى عليه السلام را در خواب ديدم. آن حضرت به من فرمود: زياد ناراحت نباش، زيارت خانهى خدا نصيب شما خواهد شد. ولى اتوبوس شما در راه عرفات به مشعرالحرام در ترافيك مىماند و شما بايد پياده شويد و پياده برويد، وگرنه به موقع به مشعرالحرام نمىرسيد. آن روز هم وقتى حاجآقاى سيّدى روحانى اتوبوس گفت: پياده شويد؛ ممكن است دير شود، به ايشان گفتم: ممكن است، ندارد؛ حتماً دير مىشود كه مسئول اتوبوس گفت: شما از كجا مىدانيد كه با اين اطمينان مىگوييد؟
گفتم: من 8 سال قبل اين صحنه را خواب ديدم و حضرت مهدى عليه السلام به من گفتند كه پياده بروم وگرنه نمىرسم و اين همان لحظه است. حالا هم بايد همه پياده شوند، من مطمئن هستم كه ماشين به موقع نمىرسد. قبل از اين كه حاجآقاى سيّدى هم اعلام كند؛ سه بار صدايى از پنجره ماشين شنيدم كه گفت: هاشمى، هاشمى، هاشمى يادت نره! بعد از اين كه شماها پياده شديد و رفتيد، من هم پياده شدم و آخرين نفر بودم. 20 دقيقه كه رفتم شما را ديگر نديدم. شما سريع رفتيد و من نتوانستم به شماها برسم.
يك دفعه ديدم كه تنها هستم. وحشت كردم. ماندم كه چه كار كنم! در