200وقتى كه حاجيه خانم از همه طرف مأيوس شد؛ به قرآن متوسل شد.
پاسخش اين آيه بود: «اى موسى! نعلين خود را بيرون كن كه تو به وادى مقدسى پا نهادهاى» اين آيه جرقهاى بود كه آتش عشق و علاقهى حاجيه خانم، براى رفتن به غار را شعلهور ساخت. ايشان مجدداً موضوع را با مدير و روحانى كاروان در ميان گذاشت و آنها هم ناچاراً موافقت كردند.
ساعت 23 باتفاق حاجيه خانم و يك زن و شوهر جوان با يك تاكسى به پاى جبلالنور رفتيم. رانندۀ تاكسى ما را سئوال پيچ كرد. براى چه كوه مىرويد؟ چرا غار حرا مىرويد؟ راه خطرناك است، هوا تاريك است.
انگليسى مىگفت: ورى دنجرز و به عربى گفت: تَعَبْ، مُشكل!
از جلوى هتل تا پاى كوه يكسره ما را از رفتن منع مىكرد. وقتى خواستيم از ماشين پياده شويم، نور بالايش را به طرف كوه انداخت و گفت: برويد، من منتظر شما مىمانم. بندهى خدا بدجورى دلش به حال ما مىسوخت! آرامآرام در تاريكى شب رفتيم. صد مترى جلو رفتيم.
حاجيه خانم از من خواستند راجع به جبلالنور و غار چيزى بگويم. گفتم:
زبانم عاجز است. بنشينيد و سكوت كنيد، بهتر درك مىكنيد. گريه شروع شد. حاجيه خانم آن قدر گريستند كه به وحشت افتادم. نكند در اين وقت شب و در دل كوه مشكلى براى او و براى همه ما به وجود آيد. لذا يكى دوبار تذكر دادم كه فقط صلوات بفرستيد.
ساعت 24 به غار رسيديم، فقط 20 دقيقه منتظر مانديم تا 10-15 مالزيايى به نوبت نمازشان را خواندند. از آن لحظه غار در اختيار ما 4 نفر بود. بعد از خواندن چند ركعت نماز، غار را ترك كردم تا دو تا حاجيه خانمها راحت بتوانند، دلى از عزا در بياورند و هر چه مىخواهند ذكر