201بگويند و گريه كنند.
در 30-40 مترى غار جاى صاف و صوفى است كه يك بالگرد مىتواند آن جا بنشيند؛ پتويم را پهن كردم و روبهروى خانهى خدا تا ساعت 4 صبح كارم ذكر، نماز، نگاه و انديشه بود.
نگاه و انديشه
به ستارهها نگاه كردم. ستارهها، آنها را ديده بودند. ستارهها محمد صلى الله عليه و آله را، على عليه السلام را و خديجه عليها السلام را در اين كوه ديده بودند. ستارهها نظارهگر كاروان محمد صلى الله عليه و آله ، كاروان على عليه السلام و زهرا عليها السلام بودند. ستارهها آئينههايى بودند كه مىشد با چشم دل كاروان همهى معصومين عليهم السلام را از مسجد شجره تا خانهى خدا و از عرفات تا مشعر و از مشعر تا منا را در آن ديد.
از ستارهها چشم برداشتم كه ديگر تحمل نگاه ندارم و مىترسم كه ديوانهوار از همين قله خودم را پرت كنم! بهتر است به انديشه پناه ببرم.
ستارهها دورند ولى انديشه نزديك. بينديشم، تا شايد از دريچۀ رؤيا و تصوراتم لحظهاى پيامبر صلى الله عليه و آله را ببينم كه در اين جا چه مىكرده و چه مىديده؟ و به غار خيره شدم كه حالت هرم را دارد، تا انرژىهاى كيهانى را در خود جذب كند.
به آسمان نگاه كردم تا آشيانهى فرشتگان را شايد ببينم و نحوهى فرود جبرئيل را، خدايا! فقط چند لحظه ياريم ده. ذره اى از رازها و اسرار محيطم را درك كنم. فقط لحظهاى نه بيشتر. من كه شايستهى وقوف به اسرار تو نيستم. اى سنگها! اى انيس و مونس تنهايى پيامبر! اى شاهدان رنجها و رياضتهاى پيامبر! اى كه صداى فرشته را كه گفت: اقْرَأْ بِاسْمِ