198سرم به علت نداشتن جا سر پا ايستاده بود. 3-4 رديف جلوتر هم يك فرد جوان معمّم ايرانى دنبال يك جا مىگشت. من مايل بودم كه فردى كه پشت سرم ايستاده بيايد و جا را بگيرد نه آن فرد معمّم! دليل آن هم اين بود كه فكر كردم اگر آن معمّم يك چنين جاى خالى ببيند؛ قياس به امداد غيبى كند و عُجب او را فرا گيرد، و بعدها از خودش تعريف كند.
اين چهار تفكر در مدت 40 دقيقهى اوّل كه در مناسبترين مكان مقدس و مناسبترين زمان و حالت زندگىام بودم، آن هم در حالى كه با خجلت و سرافكندگى و زبونانه چشم به در خانهى خدا دوختهام و كارى هم به غير از كسب ثواب ندارم، به ذهنم خطور كرد! تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. واى به حال ما! واى به حالم اگر رحمت خدا نباشد.
وادى مقدس
زائرى به اطاقمان آمد و پرسيد: آقاى رمضانى؟ گفتم: بفرماييد.
گفت: حاجيه خانمى با شما كار دارد. سريعاً لباس پوشيدم و به اتفاق ايشان به طبقه بالا كه ويژۀ خانمها بود، رفتيم. خانمى در راه پلهها منتظرم بود، نمىشناختم.
حاجيه خانم ضمن عذرخواهى و در حالى كه هيجانى و ناراحت بود، اظهار داشت: مرا راهنمايى كنيد كه چه كار كنم؟ گفت: «عرفات را درك نكردهام! مشعرالحرام را درك نكردهام، منا را هم درك نكردهام، جبلالرحمه را درك نكردهام. هيچ دگرگونى در من ايجاد نشده! آن چنان كه انتظار داشتم، گريه نكردهام و حالا كه تمام اعمال حج را انجام دادهام، مىبينم كه هيچ تأثيرى در من نگذاشته، علتش را نمىدانم، شايد علتش