188ساعت 10 صبح روز عيد قربان است. اطلاع حاصل شد كه تعدادى از افراد سالخورده و مريض و دكتر جوان و پر تلاش هنوز از مشعر خارج نشدهاند! آنها به موقع به مشعر هم نرسيده بودند، كه نمىدانستم از نظر شرعى تكليفشان چه مىشود؟
ساعت 11 به طرف جمره عقبه، دسته جمعى، حركت كرديم.
بعضىها كه تلفن همراه داشتند از قول اقوامشان در ايران، مىگفتند كه صدا و سيماى ايران در اخبار گفته كه 250 نفر در ازدحام اعمال جمره عقبه كشته شدهاند! وقتى به نزديكى جمرهها رسيديم؛ واقعاً غوغا بود! پليس با بلندگو به چند زبان از مردم مىخواست كه كمى صبر كنند. منتها، كو گوش شنوا؟ مردم چنان دچار هيجان و آشفتگى بودند كه اگر از آسمان سنگ هم مىباريد، به آن توجه نمىكردند.
در صد مترى جمرۀ عقبه ايستادم، كمى ورانداز كردم، عينكم را از چشم برداشتم و در قابى گذاشتم. 9 عدد سنگ از كيسه برداشتم تا 7 تاى آن را به شيطان بزنم. توكلت علىاللّٰه گفتم و خودم را به سيلاب جمعيت زدم. دقايقى چون انسان در حال غرق شدن در سيلاب بودم كه ناگاه جمره را در 3-4 مترى خود يافتم! سنگ اول، سنگ دوم و بالاخره 7 عدد اصابت كرد و يكى هم به خطا رفت و يك سنگ هم دستم ماند.
برگشتم، مثل يك فاتح، خوشحال و مسرور. اولين كسى كه مرا ديد آقاى قائمى يكى از روحانيون كاروان بود كه از من پرسيد: چه كردى؟ كمى مكث كردم كه چه پاسخى بدهم؟ و سرانجام گفتم: «سنگى به سنگ زدم، ولى شيطان درونم...»
ناگهان منفجر شدم و هاىهاى گريستم! خيلى عميق و با صداى بلند! ايشان هاج و واج به من نگاه كرد. جمله را كامل كردم و گفتم: «فقط سنگى