187رسيده را متوجه سازد. كمكم افراد رسيدند، از جمله حاجآقاى هاشمى، روحانى زائر و نحيف.
نماز شكر و تحيت بجاى آوردم. اذان صبح شد، بانگ «اللّٰهاكبر» در صحراى مشعر! در آن صبحگاه! بعد از آن همه تلاش و دلهره، بعد از 20 ساعت گرسنگى و تشنگى! دلپذيرتر و روحبخشتر از آن بود كه بتوانم توصيف كنم. گويى سنگها، كوهها، درّهها، ستارهها، آسمان، زمين و همه چيز فرياد مىزدند: «اللّٰهاكبر».
فراموش كردم كه بيمارم! فراموش كردم كه شب گذشته را اصلاً نخوابيدهام! فراموش كردم كه گرسنهام! فراموش كردم كه تشنهام! بانگ اذان سيرابم كرد! سرمستم كرد! غرق در شور و شعف، آشفته و دلباخته.
روحانى اتوبوس، به افراد اعلام كرد كه نيّت كنند، نيّت وقوف در مشعرالحرام. بعد با صداى بلند گفت: «به فرمان خداوند متعال در مشعرالحرام وقوف مىكنم از براى انجام اعمال حج تمتع قربة الى اللّٰه» و ما با صداى بلند تكرار كرديم. بعد نماز صبح را به امامت ايشان به جاى آورديم. واى كه چه جذبهاى داشت! همين اذان و همين نماز ارزش تمام زحمات سفر را داشت و خيلى هم بيشتر.
سنگى به سنگ
حركت كرديم؛ حركت به سوى سرزمين حاج ابراهيم، كسى كه خداوند در قرآن او را «حاج» خطاب كرده! حركت به سوى منا و قربانگاه! ساك را به دوش انداختم و باز هم با «اللّٰه مدد» يك ساعت و نيم حركت در سيلاب جمعيت و سرانجام چادرهاى برافراشته در سرزمين منا!