176چه مىخواستند؟ يقيناً آن چه آنها مىخواستند خارج از شعاع انديشهى ماست. درك آن براى ما شايد امكانپذير نباشد.
خواستهى من انسان اين است كه به بهشت بروم و از سيب، انگور و مرغ بريان بهرهمند شوم. خواستهى يك شتر هم اين است كه فرضاً اگر بهشت برود در آن جا پنبهدانه و خار فراوان بخورد، كه در اين صورت منِ انسان نسبت به شتر چه قضاوت مىكردم؟ حالا هم مردان خدا و موحّدان و خداشناسان دربارهى من آن قضاوت را مىكنند كه من دربارهى شتر.
خداوند هم مىداند كه اين همه دستهايى كه به سويش بلند است، چه مىخواهند؟ خدا را، يا خرما را؟ ارضاى تمايلات نفسانى است و يا قُرب الهى و حُب به جمال مطلق؟
روز بعد هم در بقيع شاهد ماجرايى بودم كه آن هم مىتوانست پاسخى باشد به سئوالم. يك روحانى ايرانى با شور و هيجان زيارتنامه مىخواند و زائرين هم حسابى مىگريستند. يك شرطۀ سِمِج، چند بار به روحانى تذكر داد كه عقب برود. روحانى بهتذكر شرطه اعتنائى نكرد.
شرطه بدون توجه به حال و هواى روحانى او را هُل داد. روحانى يك باره از كوره در رفت و يك مشت جانانه به سينهى شرطه كوبيد؛ به طورى كه شرطه كنترلش را از دست داد! زائرين سريع روحانى را كنار كشيدند، عبا و عمامهاش را برداشتند، او را در ميان انبوه جمعيت مخفى كردند. شرطهى لجوج و عصبانى به اتفاق دو نفر از همكارانش بسيار تلاش كردند كه روحانى را دستگير كنند كه خوشبختانه تدبير زائرين، روحانى را از معركه نجات داد.
بله اين هم پاسخى ديگر به سئوالم. شايد هم شرطه و هم روحانى، هر دو با علاقه وظيفهشان را انجام مىدادند، ولى اين علاقۀ مأمور و شرطۀ